3>

خانوم عزیز و مهربونم دوستت دارم !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
این پست رو گذاشتم که یه روزی به خانوم آینده ام نشون بدم و بگم من از خیلی وقته پیش دوست داشتم

یه همچین پسر بافکریم من !! :)))

خونه ی مادر بزرگه

خونه مادربزرگه الان يه آپارتمانه

خونه مادربزرگه استخر و لابي داره

خونه مادربزرگه wifi مفتي داره

خونه مادربزرگه ديش و lnb داره

كنار خونه اون هميشه پارتي داره

پارتيهاي خيلي خيلي باحاله

مادربزرگه الآن يه بنز سرخ سواره

رنگ موهاشم امروز جورواجور و باحاله

خونه مادربزرگه الآن يه آپارتمانه

خونه ي مادر بزرگه استخر و لابي داره

مادربزرگه الان شلوار جين ميپوشه

كفش كالج و كيفش هميشه روبروشه

مادربزرگه هرشب Gem tv رو ميبينه

خرم سلطان وسنبل لاميا رو ميبينه

خونه مادربزرگه هنوز خيلي باحاله

خونه مادربزرگه حرفهاي خاصي داره

این همه عاشق داری...

سلام دوباره اومدم 

ببخشین یه چند روزی نبودم

درگیر این اجلاس سران بودم یخورده سرم شلوغ بود!!!

داشتم فیلم سعادت آباد رو میدیدم آهنگ "این همه عاشق داری" رو باهم میخوندن متن آهنگشو واستون میذارم:

وقتی‌ باد آروم آروم، موتو نوازش می‌کنه...


طبیعت وجودتو اینقدر ستایش می‌کنه...




وقتی‌ که یواشکی خواب به سراغ تو میاد...


برای داشتن چشمای تو خواهش می‌کنه...




این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!


این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!



وقتی‌ شب فقط میاد، برای خوابیدن تو

خورشید از خواب پا می‌شه، تنها واسه دیدن تو

وقتی‌ که چشمه حریصه، واسه لمس تن تو

یا که پیچک آرزوشه، بشه پیراهن تو



این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!



وقتی‌ هر پرنده به عشق تو پرواز می‌کنه

عشق تو، حتی طبیعتو هوس باز می‌کنه

وقتی‌ تو قلب خدا این همه جا هست واسه تو

چرخ گردون، واسه تو گردشو آغاز می‌کنه



این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!


این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

داستان کوتاه راز خوشبختی در زندگی مشترک!

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :”این بار اولته” دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:”این دومین بارت” بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :”چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟”

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:”این بار اولت بود

شرط بندی پيرزن ...

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا
مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد .

سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ،

تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت

و قرار ملاقاتی با مدیرعامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت

و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد .

مدیر عامل به گرمی به او خوش آمد گفت !!

و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند .

تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیرعامل با کنجکاوی پرسید :

راستی این پول زیاد داستانش چیست؟

آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟



زن در پاسخ گفت :

خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ،

پس انداز کرده ام .

پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ،

مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیرعامل که اندامی لاغر و نحیف داشت

با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید :

مثلاً سر چه مقدار پول ؟



زن پاسخ داد :

بیست هزار دلار و اگر موافق هستید ،

من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد

تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم

و سپس ببینیم چه کسی برنده است ؟؟!!

مرد مدیرعامل كه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيد پذیرفت

و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی

که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد

که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .



مرد مدیرعامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ،

با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد .

مرد مدیرعامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .



پیرزن پاسخ داد :

من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد

تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما

پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون بکنه !!!

و ديديم كه شد به همين سادگی ...

پولو رد كن بياد !!

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را/مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا؟

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

محمد عیاد زاده

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم ، نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم ؟ چه معنی دارد این کارا ؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خالها را

نه حافظ داد املاکی ، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند اینها ، بگیرند وقت ما ها را ؟

بي خيال

- اگه يه بار همه 20 واحد رو توي يه ترم افتادين: بي خيالش
- اگه شما رو با نمره 11.99مشروط كردن: خوب... شده ديگه
- اگه استاد مي‌خواد به جاي آقا بهتون بگه خانوم: بگه
- اگه يه دفعه‌هارد ۱۲0 گيگابايت شما هاپولي‌هاپو شد: پيش مياد ديگه
- اگه سر مراسم خواستگاري، همونجا، عروس خانوم گفت نه: ايشاالله خوشبخت بشه
- اگه آمريكا يه موشك اتمي تنظيم كرده درست روي خونه شما: مسئله‌اي نيست
- اگه صبح اول مهر بجاي ساعت 6، ساعت 7 رفتين سر كار: دقيقا رفتين سر كار
- اگه كفشي كه امروز واكس زدين رو، همه لگد مي‌كنن: تعجبي نداره
- اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسي دعوت شدين: مباركه، عروسي رو كه نمي‌شه نرفت
- اگه کار شما به جايي رسيده كه خودتون به خودتون ايميل مي‌زنين: اينجوري هم يه صفايي داره
- اگه توي انتخاب واحد به شما 13واحد بيشتر نرسيده: حتما حكمتي توي اون بوده
- اگه بعد از 3ساعت چت كردن يادتون اومد كه با اينترنت ساعت 500 تومن وصل شده بودين: مهم نيست
- اگه شمعهاي كيك تولد شما رو بقيه فوت كردن: لبخند بزنين
- اگه ماشينتون جلوي يه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر‌گيري بلد نبودين: خودتون رو نبازين
- اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدين يكي پشت سرتون وايساده: عيبي نداره بابا
- اگه بغل دستي شما سر كلاس كه اتفاقا" كنار شما رديف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توي دماغش فرو كرد، شش دور بپيچوند، بعد با يه حالت دوراني بيرون آورد، و بعد خيلي آروم زير ميز كلاس دستش رو پاك كرد... نه! اين يكي رو شرمنده. آدميزاد هم يه تحملي داره !

باید که شیوه سخنم را عوض کنم - از ناصر فیض

 باید که شیو ه ی سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم
اینبار شکل در زدنم را عوض کنم

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

دستی به جام باده و دستی به زلف يار
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
با ید تما م آنچه منم را عوض کنم

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
روزی که شیوه ی سخنم را عوض کنم

باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش
جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

مرگا به من! که با پر طاووس عالمی
یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند!
باید چراغ مه شکنم را عوض کنم

عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام
امروز می روم لگنم را عوض کنم

تا شاید اتفاق نیفتد از اين به بعد
روزی هزار بار فنم را عوض کنم

با من برادران زنم خو ب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم!

دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟
یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار
مجبور مي شوم کفنم را عوض کنم

مشاعره شخصیت‌های سیاسی کشور/ طنز

علی‌اکبر محرابیان
حافظم در محفلی دردی کشم در مجلسی
بنگر این شوخی که من با خلق صنعت می‌کنم

محمدرضا رحیمی
گنج قارون نمی‌خوام
مال فراوون نمی‌خوام

کامران دانشجو
نمره بیست کلاسو نمی‌خوام
بهترین هوش و حواسو نمی‌خوام

محمدرضا باهنر 
هنر نزد ایرانیان است و بس
بدین‌ بوم و برزنده یک تن مباد

محمدباقر قالیباف

مُوره میبینی که شر و با صفایُم

بچه‌ محله امام رضایُم

زلزله‌یُم حادثه‌یُم بلایُم

بچه محله امام‌رضایُم


اکبر هاشمی‌رفسنجانی 
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هرکجا هستم

مرضیه وحیددستجردی
زن خوب فرمانبر پارسا
کند مرد درویش را پادشا

محمد عباسی - وزیر تعاون
اگر خواهی شود ایران چو ژاپن
تعاون کن تعاون کن تعاون

علی لاریجانی 
حبر مقدونیه می‌گفت بقر بقراط است
نه که سقراط سقر نیست، سقر سقراط است
دیک در منظر بدخواه غراب البین است
حبر مقدونیه در عکا ذوالقرنین است

وزیر کشور 
در این چمن گل بی‌خار کس نمی‌چیند
چراغ «مصطفوی» با شرار بولهبی ست

محمدجواد لاریجانی 
راه پنهانی میخانه نداند همه‌کس
جز من و زاهد و شیخ و دوسه رسوای دگر

اسفندیار رحیم‌مشایی
چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

منوچهر متکی 
اگر راست می‌خواهی از من شنو
جهاندیده بسیار گوید دروغ

وزیر دادگستری
تا نباشد چوب تر
فرمان نگیرد گاو خر

حمید بهبهانی
زهشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
بزن بر طبل بی‌عاری که آن هم عالمی دارد

صادق محصولی
هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی
کین کیمیای هستی قارون کند گدا را

وزیر نفت
رفت نفت و رفت نفت و رفت نفت
نفت رفت و نفت رفت و نفت رفت

خاتمی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

وزیر ارتباطات
گوشی رو وردار تا صدات یه ذره آرومم کنه
این نفسای آخر دلم داره جون می‌کنه

محسن رضایی
حسنت به اتفاق «فلاکت» جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت

خواستگاري خر


خری آمد به سوی مادر خویش
بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امشب برایم خواستگاری
اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان
تو را من دوست دارم بهتر از جان
ز بین این همه خرهای خوشگل
یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد
کمی عرعر نمود و پشتکی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من
به زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن
برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش
یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله
همانطوری که رسم است در قبیله
خر عاقد کتاب خود گشایید
وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم آیا رضایی
به عقد ایشان در نمایید
یکی از حاضرین گفتا به خنده
عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید
که خر خانم سرش یکباره جنبید
خران عرعر کنان شادی نمودند
به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی
برای این دو خر در زندگانی

درد نامه

سپاس و ستایش دانشگاه آزاد را ،که ترکش موجب بی مدرکی است و به کلاس اندرش مزید دربه دری . هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است و چون به پایان می رسد مایه ی ضرر . پس در هر سال دو ترم  موجود و بر هر ترمی شهریه ای واجب ...

از جیب و جان  که بر آید    کز عهده خرجش به در آید

بهلول فرمود: آيا آداب سخن گفتن خود را مي‌داني؟

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او....

شيخ احوال بهلول را پرسيد.

گفتند او مردي ديوانه است.

گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.

شيخ پيش او رفت و سلام كرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.

فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..

بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟

شيخ بغدادي عرض كرد آري...

سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.

پس برخاست و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد.

باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.

خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.

بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بهلول ادامه داد:

در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.

تماس های تلفنی یک دانشجو

ترم ۱ ترم جو گيريدگي

الو سلام ماماني . منم هوشنگ . واي ماماني نمي دوني چه قدر اين جا خوبه . دانشگاه فضاي خيلي نازيه . واي خدا خوابگاه رو بگو . وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه ي اکتشافات علمي از همين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه . راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه . دانشجو هاي سال هاي بالا تر ميگن اين بوي علم و دانشه ! لامسب اين قدر بوي علم و دانش توي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه !!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمويت بيمارستان !

ترم ۲ ترم عاشق شدگي

آه اي مريم . اي عشق من . همه ي زندگي من . مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايه بيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني . مي خواهمت با تمام وجود عزيزم . همه ي پول و سرمايه ي من متعلق به توست . بدون تو اين دنيا رو نمي خوام . کي مي شه اين درس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم . امروز يک ساعت پشت پنجره ي کلاستون بودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانه اي در کلاس مي درخشيدي تماشا مي کردم .

ترم ۳ ترم افسردگي

الو مامان سلام . مريم منو ول کرد و گذاشت رفت ! مامان جون افسرده شدم . اولين عشقم بود . دارم مي ميرم از غصه . اي خدا بيا منو بکش راحتم کن . مامان من اين زندگي رو نمي خوام .

ترم ۴ ترم زرنگ شدگي

الو سلام مهشيد جون . خوبي عزيزم ؟ منم پژمان ! کجايي نفس ؟ نيستي ؟ دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوي من . بيا ببينمت قربونت برم . مهشيد جون من پشت خطي دارم . مامانمه . بعداً بت زنگ ميزنم .
الو به به سلام . چطوري ندا جون ؟ آره بابا داشتم با مامانم صحبت مي کردم . پيرزن دلش تنگ شده واسم ! جوجوي من حالت خوبه ؟ به خدا منم دلم يه ذره شده واست . باشه عزيزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو .(این یکی ای ول داره)

ترم ۵ ترم مشروط شدگي

الو سلام استاد ! قربون بچه ات ، دارم مشروط مي شم . ۸نمره بم بده . به خدا ديشب بابابم سکته کرد ، مرد . مامانم هم از غصه افتاد ، پاش شکست ، الان تو آي سي يو بستريه . منم ضربه روحي خوردم ، دچار فراموشي شدم ، اصلاً شما رو هم يادم نمياد ! قول مي دم جبران کنم .

ترم ۶ ترم ولخرجيدگي

الو مامان ، من خونه مي خوام ! راستي اون ۵۰ تومني که۲ روز پيش فرستادي تموم شد . دوباره بفرست . خرج پروژه ام شد !

ترم ۷ ترم پاتوقيدگي

سلام داش مُصي ! حاجي دمت گرم امشب بساز ما رو . از اون پنير شيرازياي رديف بيار که مهمون دارم . ۳ سوت هم آيس بيار مي خوايم فضا پيمايي کنيم . نوکرتم . آقايي .

ترم ۸ ترم فارغ التحصيلگي

الو سلام خانم . واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم . فرموده بوديد آبدارچي با مدرک ليسانس و روابط عمومي بالا مي خواي

مزه شوهر

دختری کردسوال از مادر                     که چه طعم و مزه دارد شوهر؟

این سخن تا بشنید از دختر                 اندکی کرد تامل مادر 

گفت با خود که بدین لعبت مست         گربگویم مزه اش شیرین است

یا غم شوی روانش کاهد                   یا بلافاصله شوهر خواهد 

ور بگویم مزه آن تلخ است                  تا ابد می کشد از شوهر دست

لاجرم گفت به او ای زیبا                   ترش باشد مزه شوهرها

دخترک در تب ودر تاب افتاد               گفت:مادر دهنم آب افتاد!!

حسنی به روایت امروزی

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ

نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا

ویبره می رفت تو کوچه ها

بقيه در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

قانون خروسي

قانون صف:
اگر شما از يک صف به صف ديگري رفتيد، سرعت صف قبلي بيشتر از صف فعلي خواهد شد.

قانون تلفن:
اگر شما شماره‌اي را اشتباه گرفتيد، آن شماره هيچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمير:
بعد از اين که دست‌تان حسابي گريسي شد، بيني شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:
اگر چيزي از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترين گوشه ممکن خواهد خزيد.

قانون معذوريت:
اگر بهانه‌تان پيش رئيس براي دير آمدن پنچر شدن ماشين‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشين‌تان، ديرتان خواهد شد.

قانون حمام:

وقتي که خوب زير دوش خيس خورديد تلفن شما زنگ خواهد زد.


قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با يک آشنا وقتي که با کسي هستيد که مايل نيستيد با او ديده شويد افزايش مي‌يابد.

قانون نتيجه:
وقتي مي‌خواهيد به کسي ثابت کنيد که يک ماشين کار نمي‌کند، کار خواهد کرد.

قانون بيومکانيک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با ميزان دسترسي آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:

کساني که صندلي آنها از راه‌روها دورتر است ديرتر مي‌آيند+

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

گزارش کار میرحسین موسوی- کاریکاتور

گزارش کار میرحسین موسوی
ادامه نوشته

گرانی مرغ



مرغ ،آهنگ جدایی ساز کرد
ناگهان از سفره ام پرواز کرد

از فراقش قلب بشقابم شکست
قاشق و چنگال من در غم نشست

دید او فیش حقوقم را مگر؟
کاین چنین از پیش من بگرفت پر

مرغکم رفتی تو از پیشم چرا
کردی از پیش خودت کیشم چرا

من به تو خیلی ارادت داشتم
حشر و نشری با کبابت داشتم

خاطراتت مانده در کنج اجاق
سوخت قلب دیگ تفلون از فراق

ران و بال و سینه ات یادش بخیر
قلب چون آیینه ات یادش بخیر

با سس قرمز چه زیبا می شدی
خوب و دلچسب و دلارا می شدی

ای فدای ژامبون رنگین تو
سوپ های داغ و آن ته چین تو

ناز کم کن پیش ماها هم بیا
لطف کن ،یک شام، اینجا هم بیا

دستمان از گوشت دور است ای نگار
پس تو دیگر اشکمان را در نیار

زندگی بی تو جهنم می شود
سکته ،اسبابش فراهم می شود

ای فدای قُد قُدایت باز گرد
این دل و جانم فدایت باز گرد

بی تو باور کن که مردن بهتر است
از جهان تشریف بردن بهتر است

از خر شیطان بیا پایین عزیز
عشوه کم کن ،زهر در جامم مریز

تازگی از دیگران دل می بری
هرکه بامش بیش ،با او می پری

در نبودِ هیکل زیبای تو
دلخوشم با سنگدان و پای تو

پس چه شد آن بال های خوشگلت
لک زده است این دل برای شنسلت

ذهن یخچالم پُر است از یاد تو
بازگرد ای خوشگل تو دلبرو

تخم خود را لا اقل از ما نگیر
تا که با خاگینه اش گردیم سیر
ادامه نوشته

تغییر نگاه مردم به هواپیما

بقیه در ادامه مطلب...
ادامه نوشته

+۱۸

+18

ادامه نوشته

حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

براي دفاع  
قاضي در دادگاه خطاب به شوهر زن گفت:علت چيست که خانم از شما شکايت دارد؟ شوهر گفت: مگر من تقصيرم چيست قربان؟ قاضي گفت:شما در منزل گاهي روي خانم دست بلند مي کنيد و اين کار بسيار زشتي است.شوهر گفت قربان اين درست است که من دست بلند مي کنم ولي نه براي زدن،فقط براي دفاع از خودم مي باشد؛چون اگر دستم محافظ خودم قرار ندهم هميشه گوشه و کنار سرم ورم کرده است

اعتقاد
بيماري به محکمه دکتر مراجعه کرد و ضمن اظهار درد گفت:اين را هم بايد عرض کنم شدت درد مرا مجبور کرد خدمت شما برسم،والا من به دکتر ابداً اعتقاد ندارم.دکتر گفت:مهم نيست چون بيشتر حيوانات هم به بيطار و دامپزشک عقيده ندارند با وجود اين معالجه مي شوند

امتحان
شخصي از ناپلئون پرسيد:اعليحضرت شما که بيشتر اروپا و شايد بتوان گفت قسمتي بزرگ از دنيا را گرفته ايد و در شجاعت ضرب المثل دنيا هستيد،آيا چيزي هست که شما از آن هراس داشته باشيد؟ گفت بلي،امتحان.فقط از امتحان هميشه ترسيده ام

خلقت ملخ
خداوند سبحان ملخ را بصورت 9 حيوان خلق فرموده است.صورت مانند اسب،چشم مانند فيل،شاخ عين گوزن،گردن شکل گاو،سينه مثل شير،شکم مثل عقرب،ران مثل شتر،دم مثل مار و پا چون شترمرغ

از بهارستان جامي  
شتري در صحرا چرا مي کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا مي خورد.کم کم به خاربني رسيد.چون زلف عروسان در هم و چون روي محبوبان تازه و خرم،گردن آز دراز کرد تا از آن بهره اي بگيرد.ديد در ميان آن يک افعي بزرگ حلقه زده،پوزه برداشت و برگشت و از آن غذاي لذيذ چشم پوشيد.خاربن پنداشت که احتراز شتر از زخم سنان وي و اجتنابش از تيزي خارهاست.شتر مطلب را درک کرد و گفت:بيم من از اين مهمان پوشيده در درون تست،نه ميزبان آشکار.ترس من از زهر دندان مار است نه از زخم پيکار خار.اگر نه هول مهمان بودي ميزبان را يک لقمه کردمي

مزد غيبت
شيخ شبلي را يکي غيبت کرد.شيخ براي غيبت کننده يک طبق رطب فرستاد و گفت : شنيدم که تو عبادت خود را براي ما هديه فرستاده اي، من نيز خواستم تلافي کنم

حکمت صحت
پنج چيز است که به هر کس دادند،زمام زندگاني خوش در دست وي نهادند،اول صحت بدن،دوم ايمني،سوم سعت رزق،چهارم رفيق شفيق و پنجم فراغت و هر که را از اينها محروم کردند در زندگاني دَر خوش را بر وي بستند

ضايع ترين اشياء  
عقلا گفته اند:
پنج چيز در جهان ضايع ترين اشياء است: " چراغ در پيش آفتاب "،" باران در شورستان "،" زن زيبا و جميل در دست مرد نابينا "،" طعام لذيذ در پيش آدم سير "،" علم و سخن هاي خوب در سينه مرد حاسد "

بهشت و جهنم  
واعظي بالاي منبر از اوصاف بهشت مي گفت و از جهنم حرفي نمي زد.يکي از حاضرين پاي منبر خواست مزه اي بيندازد گفت:اي آقا،شما هميشه از بهشت تعريف مي کنيد،يک بار هم از جهنم بگوييد.واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان مي رويد و مي بينيد.بهشت است که چون نمي رويد لااقل بايد وصفش را بشنويد

خاصيت زر
گويند پادشاهي پيرمردي را ديد که با گستاخي و بي پروايي از فراز نهري مي پرد و جواني برنا از اين کار ناتوان است.در شگفت شد و او را به حضور خواست و علت را از او جويا شد.معلوم گشت که پيرمرد هزار دينار زر بر کمر دارد و زرها به او چنين قوت قلبي داده اند

قند و نمک
بيشتر زنها دلشان مي خواهد به آنها بگويند شيريني مثل قند،با نمکي مثل نمک. ولي وقتي قند و نمک با هم مخلوط شود،خودتان بگوييد خوردن هم دارد ؟!

قرارگاه ايمن
بزغاله اي بر بلندي ايستاده بود.گرگي از آنجا بگذشت،بزغاله وي را دشنام دادن گرفت.گرگ گفت تو مرا دشنام نمي دهي بلکه مکان بلندي که تو بر آن جاي گرفته اي دشنامم مي دهد

توکل  
از مرغان هوا توکل بياموز،چون بامداد هر روز،هر کدام از لانه و آشيانه خود بيرون مي آيند،بيزار از خود و بيزار از خلق،چون شب درآيد چينه دان آنها پر از دانه و به آشيانه خود بر مي گردند.اگر بر خدا توکل کنيد و مثل مرغان پي دانه رويد،خداوند روزي شما را مقرر و برجا نهاده است

مردها و زن ها  
مردها وقتي صورتشان را با صابون مي شويند خوشگل تر و قشنگ تر مي شوند ولي زن ها وقتي صورتشان را مي شويند و رنگ و روغن هاي صورتشان پاک مي شود نگاه کردن به سر و صورت آنها جگر شير مي خواهد !!

بذله گو  
دو نفر بذله گو در راه به يکي از همسايگان خود که مرد حاضر جوابي بود برخوردند و خواستند به اصطلاح سر ضرب متلکي به او گفته باشند.يکي از آنها گفت:ما دو نفر با هم بر سر شما شرطي بسته ايم،چه بهتر که از خودت بپرسيم. من مي گويم شما احمقي و رفيقم مي گويد که نه ديوانه است.حال خودت بگو کدام شرط را برده ايم؟ آن مرد فوري بين آن دو قرار گرفت و گفت:من الان بين يک احمق و يک ديوانه قرار گرفته ام

داستان جدید روباه و کلاغ


کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.


روباه گرسنه ای که از زير درخت می گذشت، بوی پنیر را شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:


ای وای تو اونجایی! می دانم صدای معرکه ای داری!

چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …



کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:

این حرفهای مسخره را رها کن!

اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از
پنیرم را به تو بدهم.


روباه گفت:

ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم.


کلاغ گفت:

باز که شروع کردی!

اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در

دهانت بیفتند.



روباه دهانش را باز باز کرد...


کلاغ گفت :

بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.


روباه گفت :

بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .


خلاصه … بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را

کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.


روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :

بی شعور ، این چی بود !!!!


کلاغ گفت :

کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تغاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد.

داستان طنز مرد مهربون در ادامه مطلب حتما ببينيد...
ادامه نوشته

شاهنامه نوین

 

كنون رزم virus و رستم شنو   دگرها شنیدستی این هم شنو

كه اسفندیارش یكی disk داد   بگفتا به رستم كه ای نیكزاد

در این disk باشد یكی file ناب   كه بگرفتم از site افراسیاب

برو حال می كن بدین disk هان!   كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش   شتابان به دیدار رایانه اش

چو آمد به نزد mini tower اش   بزد ضربه بر دكمه power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت   مران disk را در drive اش گذاشت

نكرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت   یكی list از root دیسكت گرفت

در ان disk دیدش یكی file بود   بزد enter آنجا و اجرا نمود

كز ان یك demo گشت زان پس عیان   به فیلم و به موزیك و شرح و بیان

به ناگه چنان سیستمش كرد hang   كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره reset نمود   همی كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد   ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود   بیامد كه لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش   وز ان disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش   یكی bootable دیسك آورد پیش

یكی toolkit اندر آن disk بود   بر آورد آن را و اجرا نمود

همی گشت toolkit هارد اندرش   چو كودك كه گردد پی مادرش

به ناگه یكی رمز virus یافت   پی حذف امضای ایشان شتافت

چو virus را نیك بشناختش   مر از boot sector بر انداختش

یكی ضربه زد بر سرش toolkit   كه هر بایت ان گشت هشتاد bit

به خاك اندر افكند virus را   تهمتن به رایانه زد بوس را

چنین گفت تهمینه با شوهرش   كه این بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خریت مكن   ز رایانه اصلا تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار   نگیرد دگر disk از اسفندیار