در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
میروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
ای دو چشمت سبزه زاران
گریه ات ابر بهاران
میروم غمگین و تنها بهر من اشکی میفشان
ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی دردل نامهربانم شوق ماندن میفشانی
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی
میروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
میروم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی
ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بیحاصل به سویت میکشانی
عاشق و چشم انتظاری
پاک و روشن چون بهاری
هر چه گفتم باورت شد حیف از احساسی که داری
چشمه ای خشک و سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
بگذر از من چون که دیگر
زشت و سرتا پا گناهم
ای نام عاشق سوز تو ورد زبان ها

ای نام عاشق سوز تو ورد زبان ها وی یاد جان افروز تو آرام جان ها
با اینکه بیرون از زمان و از مکانی شاه زمان ها هستی و ماه مکانها
گفتی نفخت فیه من روحی به قرآن هستی خود ای جان جهان روح روانها
منزل گرفتی در دل دلداده گانت گرچه نگنجی در زمین و آسمان ها
فرط ظهورت پرده ی روی نکو شد ای بی نشان پنهان شداستی در نشانها
نقش بدیعی باشدت از خامه صنع هر گل که می روید به طرف بوستانها
هرگز ندیدم از تو غیر از مهربانی ای مهربان تر از تمام مهربان ها
وصفت نیامد در بیان یک از هزاران چندان که گفتند اهل بینش داستانها
کی میتوان بردن صغیر این ره به پایان
در این بیابان گشته گم بس کاروانها

مرحوم استاد صغیر اصفهانی
یاران ره عشق منزل ندارد
یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد
بذر غم عشق در مزرع دل جز درد و محنت حاصل ندارد
عشق است کاری مشکل که عالم کاری بدینسان مشکل ندارد
باری که حملش ناید زگردون جز ما ضعیفان حامل ندارد
چون ما نباشیم مجنون که لیلی غیر از دل ما محمل ندارد
چون ما نگردیم پروانه کانشمع جز مجلس ما محفل ندارد
مقتول عشق است خود قاتل خویش این کشته در حشر قاتل ندارد
هر کس نبندد بر دلبری دل یا آدمی نیست یا دل ندارد
با چشم حق بین نقش جهان بین این نقش حق است باطل ندارد
جان صغیر است بینای جانان
از دیده یی کان حایل ندارد